دو روز است که دارم فکر می کنم تا برایت شعری بنویسم به پاس تولدت...
اما نمی شود...
حضورت، نگاهت، صدایت
سرچشمه کلام من بود.
دیگر چیزی نمانده،
نه از کلام من
نه از دوری از تو...
تولدت بهاته ای است، برای زنده بودنم....................زندگی دوباره ام، هر نفسش فدای تو
.
.
.
باورم نمی شود سه سال از بهترین سالهای زندگی ات را ندیده ام...
نمی دانم این چه بازی است که شروع کرده ولی من دیگر بازی نمی کنم
این هم آخرین تولدی بود که کنارت نبودم، قول می دهم...
دیگر طاقت ندارم...
خنده کودکانه ات، نوای گرم زندگی است.........شعله کشد به هستی ام، گریه بی صدای تو
.
.
.
هرروز به هر بهانه ای که به یادت می افتم
اشکهایم را قورت می دهم
تا نکند جلوی چشمان مرا تار کنند
و خیالت رد شود
و من نبینمش...
ولی امروز.....
تولدت که می رسد، ابر بهار می شوم.................بغض درون سینه ام، می ترکد به برای تو
.
.
.

نازنینم،
فرشته من،
تولدت مبارک